چه زیباست سرودن وقتی می دانی او می شنود
و چه زیباست جنون وقتی می دانی او می بیند
کسی با سکوتش مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد
کسی با نگاهش مرا تا درندشت دریای خون برد
مرا بازگردان
مرا ای به پایان رسانیده آغاز گردان...
در شبستان خیال
عطر یاد تو چه آرام آمد
گشت زد در عطش باغ و گل و پروانه
و چه آرام مرا پیدا کرد
و چه آرام مرا عاشق کرد
و چه آرام مرا رسوا کرد
در شبستان خیال
من تو را می جستم
زیر لب می گفتم:عشق را باید جست زیر این چرخ بلند
زیر بال و پر هر شا پرکی عشق هست
پشت هر پنجره ای نوری هست
زیر لب می گفتم: عشق را باید برد به بلندای خیال
ناگهان.....
عطر یاد تو چه آرام آمد
و چه آرام مرا پیدا کرد
و چه آرام مرا عاشق کرد
و چه آرام مرا رسوا کرد......
و نام خانوادگیم را یکی از اجدادم!!!
دیگر بس است.....
راهم را خودم انتخاب خواهم کرد....
صفحه دفتر گسترده آفاق جهان راگاهی
پیش چشمت، بگشای
پنجه در پنجه ابلیس فکن
تا کی و چند، اسارت در «خویش»؟
میتوانی که گریبان برهانی از «نفْس»
میتوانی ز «خود» آزاد شوی
تو فروغ سحری,موج بیآرامی,جویباری، جاری
تو فروزندهتر از خورشیدی
حیف اگر وصله ناجور و کج جامه «هستی» باشی
درد و افسوس، اگر مشتری زشتی و پستی باشی
حیف اگر در «شب قدر »
«قدرِ» خود نشناسی.
* * *
گوش کن!
گوش کن، ای سرِ غفلت در پیش
ای اسیر «خود» و زندانی «نفْس»
اینک، این بانگ سروشی است که اندر «شب قدر»
بیخ گوش من و تو میخواند:
«این تغافل از چیست؟»
در شب قدر، که از چشمه نور
آیههایی جانسوز,تا سحرگاه، فرو میبارد.
وای بر من، اگر از ریزش فیض بهرههایی نبرم
ورنه، افسانه سرد است و سراب
این همه شور و شَرَم.
* * *
گام «اخلاصْ» تو را میباید,تا به منزل برسی
کولهباری بردار
زادی از «صبر» و «یقین»
زرهی از «تقوا»
مشعلی از «ایمان»
راه، جز با قدم «صدق» نمیگردد طی!
******
امشب از هزار شب بهتر است و یک اتفاق ویژه می افتد و آن اینکه
امشب دست ملکوت به طرف زمین کشیده می شود . . .
******
هر کس این مطلب رو خوند التماس دعا دارم شدید.....
من یقین دارم به ما هم میرسد
![]()
آدمی گر ایستد بر بام عشق
دست هایش تا خدا هم میرسد
به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد
عجب از محبت من كه در او اثر ندارد![]()
غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد![]()

طرح چشمان قشنگت در اطاقم نقش بسته
شعر میگویم به یادت در قفس غمگین و خسته
من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی
ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شبهای مستی
خیال کردم بری میری از یادم
تو رفتی و نرفت چیزی از یادم
تو رفتی تازه عاشق تر شدم
از اونیم که بود بدتر شدم
می نویسم٬ می نویسم از تو
تا تنِ کاغذِ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت
گریه این گریه اگر بُگذارد
گریه این گریه اگر بُگذارد
با تو از روزِ اَزَل خواهم گفت
فتحِ معراجِ ازل کافی نیست
با تو از اوجِ غزل خواهم گفت
می نویسم همه ی هق هقِ تنهایی را
تا تو از هیچ به آرامشِ دریا برسی
تا تو در همهمه٬ همراه سکوتم باشی
به حریمِ خلوتِ عشق تو تنها برسی
می نویسم همه ی با تو نبودن ها را
تا تو از خواب مرا به با تو بودن بِبَری
تا تو تکیه گاهِ امنِ خستگی ها باشی
تا مرا باز به دیدارِ خودِ من ببری...
زندگی را تو بساز....
نه بدان ساز که سازندو تو پذیری بی حرف
زندگی یعنی جنگ
تو بجنگ
رندگی یعنی عشق
تو بدان عشق بورز....

روزای سخت نبودن بی تو خلعه امدو تجربه کردم
داغ دلم که بی تو تازه میشد هم نفسم شد سایه ی سردم
تو رو میدیدم از اونوره ابرا که میخوای سرسری از من رد شی
آسمونو بی تو خطخطی کردم چه جوری میتونی انقده بد شی
سکوته قلبتو بشکن و برگرد نذار این فاصله بیشتر از این شه
نمیخوام مثل گذشته که رفتی 2باره آخره قصّه همین شه
روزای سخته نبودنه با تو دوره نبودنتو خط کشیدم
تازه میفهمم اشتباهم این بود چهره ی عشقمو غلط کشیدم
عشقه تو دارو نداره دلم بود اومدی دارو ندارمو بردی
بیا سکوتتو بشکنو برگرد که هنوزم تو دله من نمردی
کدام صبح ميايي؟
کدام چمدان مال توست؟
کدام دست ترا به من ميرساند؟
کدام روز مال من ميشوي؟
بيا که درد دلم را فقط تو ميفهمي ...