....تو را من چشم در راهم

خالی

+ نوشته شده در  جمعه 1390/06/04ساعت 23:50  توسط امینو  | 

 نمی شوند!...

نمی شوند!...

باید که باشی!...

 

تصویر نمی شوند این رویاها بی تو!..

+ نوشته شده در  جمعه 1389/07/30ساعت 23:17  توسط مهرناز  | 

برای دیدن من دلت را دیده کن

 

 دیدی که تنهایم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 1389/07/30ساعت 22:58  توسط مهرناز  | 

آنقدر رفته ای

 که تمام درهای باز مانده به یاد تو

 روی پاشنه های انتظار پوسیده اند.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/07/27ساعت 0:1  توسط مهرناز  | 

در روياهاي كودكانه آموختم به چيزي كه به من تعلق ندارد فكر نكنم

اما ناگهان او  همه فكرم شد  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/22ساعت 14:11  توسط مهرناز  | 

چه ساده بودم

 ان هنگام که میپنداشتم ترکیدن بادکنک من

ناگوارترین حادثه عالم است.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/07/19ساعت 23:40  توسط مهرناز  | 

چه زیباست نوشتن وقتی می دانی او می خواند

 

 چه زیباست سرودن وقتی می دانی او می شنود

 

و چه زیباست جنون وقتی می دانی او می بیند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/07/07ساعت 23:12  توسط مهرناز  | 

وقتی تو نیستی....

 

نگاهم حوصله نمی کند پایش را از چشمم بیرون بگذارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/22ساعت 2:28  توسط مهرناز  | 

نه چتر با خود داشتی نه روزنامه نه چمدان

 

عاشقت شدم......

 

از کجا باید می فهمیدم مسافری؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/06/18ساعت 1:19  توسط مهرناز  | 

خیانت تنها این نیست که روزت را با دیگری بگذرانی

خیانت می تواند دروغ دوست داشتن باشد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/15ساعت 16:26  توسط مهرناز  | 

کسی با سکوتش مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد

کسی با نگاهش مرا تا درندشت دریای خون برد

 مرا بازگردان

مرا ای به پایان رسانیده آغاز گردان...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/15ساعت 16:20  توسط مهرناز  | 

 

در شبستان خیال

عطر یاد تو چه آرام آمد

گشت زد در عطش باغ و گل و پروانه

و چه آرام مرا پیدا کرد

و چه آرام مرا عاشق کرد

و چه آرام مرا رسوا کرد

در شبستان خیال

من تو را می جستم

زیر لب می گفتم:عشق را باید جست زیر این چرخ بلند

زیر بال و پر هر شا پرکی عشق هست

پشت هر پنجره ای نوری هست

زیر لب می گفتم: عشق را باید برد به بلندای خیال

ناگهان.....

عطر یاد تو چه آرام آمد

و چه آرام مرا پیدا کرد

و چه آرام مرا عاشق کرد

و چه آرام مرا رسوا کرد......

+ نوشته شده در  شنبه 1389/06/13ساعت 0:8  توسط مهرناز  | 

نامم را پدرم انتخاب کرد

و نام خانوادگیم را یکی از اجدادم!!!

دیگر بس است.....

راهم را خودم انتخاب خواهم کرد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/10ساعت 16:24  توسط مهرناز  | 

به بهاران سوگند که تو برخواهى گشت،

 من به این معجزه ایمان دارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/10ساعت 16:7  توسط مهرناز  | 

صفحه دفتر گسترده آفاق جهان راگاهی

پیش چشمت، بگشای

پنجه در پنجه ابلیس فکن

تا کی و چند، اسارت در «خویش»؟

می‌توانی که گریبان برهانی از «نفْس»

می‌توانی ز «خود» آزاد شوی

تو فروغ سحری,موج بی‌آرامی,جویباری، جاری

تو فروزنده‌تر از خورشیدی

حیف اگر وصله ناجور و کج جامه «هستی» باشی

درد و افسوس، اگر مشتری زشتی و پستی باشی

حیف اگر در «شب قدر »

«قدرِ» خود نشناسی.

* * *

گوش کن!

گوش کن، ‌ای سرِ غفلت در پیش

ای اسیر «خود» و زندانی «نفْس»

اینک، این بانگ سروشی است که اندر «شب قدر»

بیخ گوش من و تو می‌خواند:

«این تغافل از چیست؟»

در شب قدر، که از چشمه نور

آیه‌هایی جانسوز,تا سحرگاه، فرو می‌بارد.

وای بر من، اگر از ریزش فیض بهره‌هایی نبرم

ورنه، افسانه سرد است و سراب

این همه شور و شَرَم.

* * *

گام «اخلاصْ» تو را می‌باید,تا به منزل برسی

کوله‌باری بردار

زادی از «صبر» و «یقین»

زرهی از «تقوا»

مشعلی از «ایمان»

راه، جز با قدم «صدق» نمی‌گردد طی!

 ******

امشب از هزار شب بهتر است و یک اتفاق ویژه می افتد و آن اینکه

امشب دست ملکوت به طرف زمین کشیده می شود . . .

******

هر کس این مطلب رو خوند التماس دعا دارم شدید.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/08ساعت 2:2  توسط مهرناز  | 

مهربانی را اگر قسمت کنیم

من یقین دارم به ما هم میرسد

                                                 

                                                                  آدمی گر ایستد بر بام عشق

                                                                  دست هایش تا خدا هم میرسد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/03ساعت 2:19  توسط امینو  | 

به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد


عجب از محبت من كه در او اثر ندارد

 

غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد


دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 2:17  توسط امینو  | 

میشه تنهایی بازی کرد

 میشه تنهایی سفر کرد

ولی خیلی سخته تنهایی تنهایی رو تحمل کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 2:5  توسط امینو  | 

زندگی در گرو خاطره هاست

 

                                   خاطره در گرو فاصله هاست

 

                                                           فاصله تلخ ترین خاطره هاست..........

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/30ساعت 2:47  توسط امینو  | 

 

طرح چشمان قشنگت در اطاقم نقش بسته        

شعر میگویم به یادت در قفس غمگین و خسته

من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی        

ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شبهای مستی 

 خیال کردم بری میری از یادم

تو رفتی و نرفت چیزی از یادم

تو رفتی تازه عاشق تر شدم 

از اونیم که بود بدتر شدم     

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/30ساعت 2:29  توسط امینو  | 

 

می نویسم٬ می نویسم از تو

تا تنِ کاغذِ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت

گریه این گریه اگر بُگذارد

گریه این گریه اگر بُگذارد

با تو از روزِ اَزَل خواهم گفت

فتحِ معراجِ ازل کافی نیست

با تو از اوجِ غزل خواهم گفت

می نویسم همه ی هق هقِ تنهایی را

تا تو از هیچ به آرامشِ دریا برسی

تا تو در همهمه٬ همراه سکوتم باشی

به حریمِ خلوتِ عشق تو تنها برسی

می نویسم همه ی با تو نبودن ها را

تا تو از خواب مرا به با تو بودن بِبَری

تا تو تکیه گاهِ امنِ خستگی ها باشی

تا مرا باز به دیدارِ خودِ من ببری...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/30ساعت 1:38  توسط مهرناز  | 

 

پیدایم کن

 که من به دنبال کسی که پیدای دیگران است نمی روم

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/30ساعت 0:42  توسط مهرناز  | 

زندگی را تو بساز....

نه بدان ساز که سازندو تو پذیری بی حرف

 زندگی یعنی جنگ

 تو بجنگ

 رندگی یعنی عشق

 تو بدان عشق بورز....

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/30ساعت 0:39  توسط مهرناز  | 

 

 

 

روزای سخت نبودن بی تو خلعه امدو تجربه کردم

  داغ دلم که بی تو تازه میشد هم نفسم شد سایه ی سردم

 

                                           تو رو میدیدم از اونوره ابرا که میخوای سرسری از من رد شی

                                        آسمونو بی تو خطخطی کردم چه جوری میتونی انقده بد شی

 

سکوته قلبتو بشکن و برگرد نذار این فاصله بیشتر از این شه

            نمیخوام مثل گذشته که رفتی 2باره آخره قصّه همین شه

 

                                   روزای سخته نبودنه با تو دوره نبودنتو خط کشیدم

                                    تازه میفهمم اشتباهم این بود چهره ی عشقمو غلط کشیدم

 

عشقه تو دارو نداره دلم بود اومدی دارو ندارمو بردی

       بیا سکوتتو بشکنو برگرد که هنوزم تو دله من نمردی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/28ساعت 19:23  توسط امینو  | 

 

کدام صبح ميايي؟

 کدام چمدان مال توست؟

 کدام دست ترا به من ميرساند؟

کدام روز مال من ميشوي؟

بيا که درد دلم را فقط تو ميفهمي ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/28ساعت 17:51  توسط مهرناز  | 

مطالب قدیمی‌تر